دخترم ، من زمانی دراز در سیرك زیسته ام و همیشه و هر لحظه برای بند بازانی كه بر روی ریسمانی بس نازك و لرزنده راه می رفتند ، نگران بوده ام .

امّا  این حقیقت را بگویم كه مردم برروی زمین استوار و گسترده بیشتر از بندبازان ریسمان نااستوار سقوط می كنند .

جرالدین،پدرت با تو حرف می زند . شاید شبی درخشش گرانبها ترین الماس این جهان تو را فریب دهد ، آن شب است كه این الماس ، آن ریسمان نااستوار زیر پای تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است . روزی كه چهره ی یك اشراف زاده ی بی بند و بار تو را بفریبد ، آن روز است كه بند بازی ناشی خواهی بود . بند بازان ناشی همیشه سقوط می كنند . از این رو دل به زر و زیور مبند . بزرگترین الماس این جهان آفتاب است كه خوشبختانه بر گردن همه می درخشد .

گاه و بیگاه با مترو و اتوبوس شهر را بگرد و مردم را نگاه كن ، زنان بیوه و كودكان یتیم را بشناس دست كم روزی یك بار بگو : من هم از آنها هستم ؛ تو واقعاً یكی از آنها هستی نه بیشتر .

هنر قبل از آنكه دو بال برای پرواز به انسان بدهد ،اغلب دو پای او را می شكند . وقتی به مرحله ای رسیدی كه خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی همان لحظه تئاتر را ترك كن و با تاكسی خود را به حومه ی پاریس برسان .

دخترم ، هیچ كس و هیچ چیز دیگر را در این جهان نمی توان یافت كه شایسته ی آن باشد كه دختری ناخن پای خود را به خاطر آن عریان كند . برهنگی بیماری عصر ماست ؛ به گمان من ، تن تو باید مال كسی باشد كه روحش را برای تو عریان كرده است.

دخترم جرالدین ، برای تو حرف بسیار دارم ولی با این آخرین پیام نامه را پایان می بخشم : « انسان باش ، پاكدل و یكدل ؛ زیرا كه گرسنه بودن ،  صدقه گرفتن و در فقر مردن هزار بار قابل تحمّل تر از پست و بی عاطفه بودن است .»

siavashsaeidi

نوشته شده در تاریخ یکشنبه بیست و نهم خردادماه سال 1390    | توسط: siavash saeidi    |    | نظرات()